یا حبیب
پاینده باد ایران وایرانی
و زنده بادا جوانان پاک نهاد این سرزمین
سلام برتمامی دوستان عزیزو وفادارم
وببخشایید کندی این قلم را وکاهلی این شکسته بلم را .
شکسته بلمی که با قایقرانی ایمان وبه کمک دوپاروی عشق وامید ، تلاش کرده ومی کند تا دردریای مواج وپرتلاطم و طوفان زده زندگی نه تنها غرق نشود که بنوردد دریا را وشکست دهد امواج کوه آسا را .
سومین سالگرد هجرت عاشق پدری واولین سالگشت پرواز کم تا مادری را به پیشوازرفته وبدرقه نمودم .
ازنگاه من مرگ انتقالی بیش نیست ؛ یک جابجایی ازمبدئی به مقصدی .
که مبدأ، شناخته وآشکاراست. اما مقصد، ناشناس ورمزآلود.
اما به قول فردوسی بزرگ :
اگرمرگ داد است بیداد چیست
ز داد اینهمه بانگ وفریاد چیست
بانگ وفریادی چنین، ازبهررفتن عزیزی به مقصدی هرچند نا معلوم نمی توان باشد . زیرا درهررفتی امید بازگشتی ، دل را رام می کند .
جزدر "مرگ "که زهرجدایی را پاد زهری نیست .
مرگ حق است وداد. واین جدایی است که ستم میکند وبیداد ؛ ودل را سرگشته و دیوانه ویاغی می سازد .
ودل یاغی ، مانع ورادع نمی شناسد. راهزن وحرامی میشود وراه می بندد برکاروان جان وروح وروان وبه تاراج ویغما می برد فکرواندیشه را، صبروشکیبایی را ، عقل ومنطق را وتاب و طاقت را .
واکنون با رخصت شما ، دل نوشته هایم را درهجرت پدرو پروازمادر، دراینجا می آورم .
البنه فاصله زمانی تاریخ نوشتن و روز " رفتن "آن دو عزیزازآن جهت است که من بعد ازهریک ازآن دو " واقعه " تا مدتی نتوانستم پا به قلم ببرم .
25/2/84
یکشنبه 25بهمن ماه سال 1383
بی همگان بسر شود بی تو بسر نمی شود
داغ تو دارد این دلم جای د گر نمی شود
دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو
گوش طرب بدست تو بی تو بسر نمی شود
جان ز تو جوش می کند دل ز تو نوش می کند
عقل خروش می کند بی تو بسر نمی شود
خمر من و خمار من باغ من و بهار من
خواب من و قرار من بی تو بسر نمی شود
جاه و جلال من توی ملکت و مال من توی
آب زلال من توی بی نو بسر نمی شود گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی
آن منی کجا روی بی تو یسر نمی شود دل بنهند برکنی توبه کنند بشکنی
این همه خود تو می کنی بی تو بسر نمی شود بی تو اگر بسر شدی زیر جهان زبر شدی
باغ ارم سقر شدی بی تو بسر نمی شود گر تو سری قدم شوم ور تو کفی علم شوم
ور بروی عدم شوم بی تو بسر نمی شود
خواب مرا ببسته ای نقش مرا بشسته ای
وز همه ام گسسته ای بی تو بسر نمی شود گر تو نباشی یار من گشت خراب کار من
مونس و غمگسار من بی تو بسر نمی شود بی تو نه زند گی خوشم بی تو نه مرد گی خوشم
سر ز غم تو چون کشم بی تو بسر نمی شود
هرچه بگویم ای سند نیست جدا ز نیک وبد
هم تو بگو بلطف خود بی تو بسر نمی شود
ازمرگ آقاجون بگویم !!! حدیث مرگ گفتن، آنهم مرگ پدر، آنهم پدری چنین ؟!! چگونه ؟؟!!!
نه مغزم را یارای فرمان دادن است نه پایم را توان فرمان بردن پس ، قلم را رها می کنم که خود بنویسد. که دیرآشنای درد آشنای من است .
پس ازچهلم لباس سیاهم را ازتن درآوردم اما جامه عزای دلم را چه کنم ؟ واصلاَ سوگ وسوزاین دل دیوانه را پایانی هست ؟
وهرگاه آنروزها را یاد می کنم وآن ساعات ولحظات سراغم را می گیرند ومرورشان می کنم درمی یابم که درآن هنگامه وحشت و درد که دمادمش دربیکرانه اشک وغم غوطه ور بودم ، سخترین وسهمگینترین لحظه برای من آن دم بود که پدرم را ، نازنینم را ، آن عزیزدلم را ازخانه بیرون بردند .
وای برمن وای برمن که چگونه آن لحظه را تاب آوردم وازهم متلاشی نگشتم!!!!
وشگفتا شگفتا که انسان چه جان سخت است وچه بی خبراز سختی این جان سختی!!!!!!!!
وبعد از، رفتن ، آقاجون با تمام وجود به حقیقت این شعر پی برده ام که میگوید:
بگذارتا بگریم چون ابردربهاران
کزسنگ ناله خیزد روز وداع یاران
واکنون من مانده ام وقطعه 224 ردیف 31 شماره 6 .
17 خرداد ماه 1386
به پایان آمد این دفتر حکایت همچننان باقی است
جمعه 4 اسفند ماه سال 1385، ساعت 5 صبح دفتر زندگی نازنین مادرم بسته آمد ومهر" باطل شد " شناسنامه اش را نقش گرفت . هیچکس نمی داند آن عزیز، ساعات ولحظات آخر را چگونه گذراند و درچه حال وهوا بود !!؟!!
بر روی تخت بیمارستان ، درتنهایی وغربتی سهمگین ، بی بدرقه ، بی خداحافظی ، این جهان را ترک کرد و ادامه سفر را دربیکرانه خدا آغازید . وه که چه غمی دارم وچه حیرانم، غمی که وزنش نمی دانم!
وبازهم برمن ببخشایید که پس ازغیبتی طولانی وبرخلاف روش ومنشم درزندگی ، با غم نوشته ای آمده ام .
اما چه کنم که :
کی شعرتر انگیزد خاطرکه حزین باشد
یک نکته ازاین معنی گفتیم وهمین باشد
حق یارتان
دوستدارهمیشگی شما
سعیده
